![]() دختری از دیار گرما با قلبی یخ زده از بیداری.... مسافر سرزمین معرفت ودانایی ، اگر که بخت با من یار باشد.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
a
|
!....و خدایی که در این نزدیکیست
دلنامه-شب یلدا شراب خواب
گمشده ی هردو جهانم تویی
پیدای از دیده نهانم تویی روح وروانم تویی مایه ی آرامش جانم تویی روشنی مه تویی رفیق و همره تویی حاکم لحظه های من برای من شه تویی
مرا به خود رها نکن درون من خدای من شریک لحظه های من مرا به خود رها نکن
مرا برای زندگی به زندگی وا مگذار در این سرای بی کسی مرا تو تنها مگذار
من با تو آغاز شده ام هزار سال پیش از این هزار گونه دیدمت هزار بار و بیش از این
نه عاشقم نه عارفم نه طالب سیم وزرم در مکتب کمال تو شاگردم و سر می برم ای نور مهتاب من در شب من شاب من ای که به سادگی خواب خزیده در خواب من
شرخی لبهای تو در جام شراب دیده ام مستی چشمان تورا در می ناب دیده ام تو را به خواب دیده ام مست و خراب دیده ام نا دیده ام نادیده ام تو را به خواب دیده ام....!
|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت 6:28 بعد از ظهر
شبانه ها
شبانه در پناه تو
ندیده در نگاه تو
سر بر دو شانه ی خیال من عشقبازی می کنم.../. شبانه با خدا خدا
تسبیح و ذکر آیه ها
گلایه ها و ناله ها من عشقبازی می کنم.../. شبانه با نوشته ها
این پنبه ها و رشته ها
این یادگار بی زوال من عشق بازی می کنم.../. شبانه با فریاد دل
این روشنایی بخش گل
این غم ستیز غم نواز من عشق بازی می کنم.../.
|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت 6:3 بعد از ظهر
پایان یک آغاز
می نویسم
دوباره می نویسم به خاطر او که نادیده تمنای نوشتن را در من می نوازد...! دست می برم به قلم تا شاید یخ انگشتانم روی کاغذ آب شود و سکوت سرد زبانم زیر گامهای واژه هایی که بی صبرانه به آخر سطر می رسند بشکند....! و نقطه ای از پس نقطه ی دیگر . .
می نویسم به خاطر او که گوش من در التهاب شنیدن صدایش از شنیدن باز مانده است . او که در همه ی نگاهها می جویمش و در هیچ نگاهی نمی یابمش...! می نویسم از دلم وقتی در آرزوی یک تنفس عاشقانه خفه شد و قامتم وقتی در جوانی خم شد . .
می نویسم از حسرت وقتی با زمستان می آمیزد و در رگ روح تزریق می شود...! از شقایقها وقتی دیگر بویی ندارند و از قلبی که فرسنگها دورتر گاهی شاید به دروغ می تپد...! و اعتمادی که نقطه ی عطف زیستن بی حاصل شد و تاوان آن صلب اعتماد بود از هست و نیست هستی.............. |+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت 5:57 بعد از ظهر
تکراری
وامروز
کاش آن تکرار مکرر تکرار می شد! و باز نگاهم به نگاهی نگران می شد ! و دوباره دختر عاشق پیشه ی زندگی در درون ساده ی پیچ در هیچ من گیسو پریشان می کرد و کاش می توانستم دوباره با نگاهی صداقت را از عمق نگاهها بدزدم و محبت را از ته درون قلبها! وتویی که هنوز دیوار کاهگلی دلم از شدت تلنگرهایت می لرزد کجایی؟ با من آشتی کن ! فرصتی نمانده !
|+| نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت 6:18 بعد از ظهر
در اتوبوس....!
سکوت سرد و چشمان خیره مانده ی مسافری نشسته بر روی صندلی اتوبوس به ناکجایی مبهم خبر از تشویشی درونی دارد در عبوری مکرر و دانه های تسبیح که از روی عادت از میان انگشتانش از پی هم بر روی هم می لغزند و ذکری که خدا می داند در مدح کیست! و هیاهوی مسافران وقتی جایی برای نشستن نیست و تقدیم صندلی به پیرزنی که بی شک الهه انگیزه و تلاش در بی خبریست! و شوخ چشمی دختری همینجا و نگاه هرزه ی پسری در آنجا آن روبرو پنهان از آینه ی دل و پنهان از چشم خدا در حضور همه ! و چهره هایی که در وسعتی کمتر از ثانیه مهمان مردمک چشمان می شوند و درختانی که از پی هم می آیند و می روند...! و شتاب کند و گاهی تند راننده ای که مجموعه ای از احجام با فکر و مغز و احساس ِهیچندار را یدک می کشد ! و همان ایستگاه همیشگی و دو خط عابر پیاده ازپی هم و انتظاری موقت تا مردی بی تفاوت از راه رسد و تا مقصدی مستقیم در برابر بهایی که به نانی می ارزد منت گزارد و ... و آغاز تکراری دیگر درون تکرار و.....!
|+| نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه 24 آبان1386 ساعت 12:41 بعد از ظهر
شبانه ها.....!
شبانه تا خود خدا
گلایه از تو می شوم گلایه از نبودنت وقتی که تنها بوده ام!
شبانه تا خود خدا در خاطرات گم می شوم خاطره ی یافتن تو وقتی که تنها بوده ام!
شبانه تا خود خدا لبریز گریه می شوم وقتی که باور می کنم با تو چه تنها بوده ام!
شبانه تا خود خدا سرشار از شک می شوم که بوده یا نبوده ای وقتی که تنها بوده ام!
شبانه تا خود خدا من عشق بازی می کنم با دیده ی نادیده ات وقتی که تنها بوده ام!
شبانه تا خود خودت می آیم و نمی رسم نگاهم از آن تو شد وقتی که تنها بوده ام!
شبانه تا خود سکوت با دادهای بی صدا رسیده ام به تو ولی بدان که تنها بوده ام!
|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 21 آبان1386 ساعت 11:30 قبل از ظهر
ماه و مرداب...!
مرا یک خاطره در یاد مرا یک آرزو بر باد مرا یک فهم نارنجی از آنجه رفته است از یاد تو را بودن به سان ابر دمی نور و دمی سایه دمی رفتن دمی ماندن من وتو با هم همسایه مرا یک روح مهتابی مرا یک خاطر آبی تویی آن عاکف ظلمت تو آن تنهای مردابی تو در خود چهره ی من را پریشان کردی و لرزان تورا من نور بخشیدم بپرس از رقص مرغابی مرا یک جان بارانی کویر سخت و خشکیده تو آن دریای پهناور نمک زاری و شوریده مرا یک خنده در چشمم مرا اشکی ست بر دندان تو آن دیوانه ی مجنون دمی گریان دمی خندان من آن آرامش موهوم من آن خواب پریشانم تو آن مجموعه مرموز عجب من سخت بنیانم که ما را آفرید اینسان پر از ضد و پر از نقضیم که ما را می کند کامل پر از عیب و پر از نقصیم تو می دانی کجا روزی به آرامش رسیم آخر؟ به اوج ساده ی اخلاص به عمق درک یک باور؟ |+| نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه 10 آبان1386 ساعت 12:0 بعد از ظهر
سلام به قاصدک سپید من ...
قاصدکی که تمان وزن خود را به هوا داده ای ومن با دستان کوچک
و ناتوان کودکانه ام هر چه می کوشم نمی توانم بگیرمت میان دستانم
تا بگویی آرام در گوشم آن پیام را که از برایش به سوی من فرستاده
شده ای، ومن گاه گاهی ناامید از به دست آوردنت و بیشتر گاهی تمام وجود امید
لمس پرک های لطیفت می شوم. و آن که تو را فرستاد به تو گفت که صبر مرا اینگونه بسنجی و بیازمایی
توان وتلاش مرا ؟
یا خود خدای دیگری شده ای و خدایی میکنی ؟! در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده ودفتر جایی دل که آیینه صافی ست غباری دارد از خدا می طلبم صحبت روشن رایی شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ور نه پروانه ندارد زسخن پروایی... ومن همچنان در پی این آهوی رمیده از دشت دل و ذهنم آواره کوه
وبیابان افکار و اوهامم...
و من همچنان از اعتماد گریزانم و از خیانت ترسان....
و صداقت
و باور وجود همرهی به روشنی آفتاب تنها ره توشه ام ... می سپارمت به طراوت باران و آرامش مهتاب و بزرگی آسمان که همه
دست نشانده دوستند بر روی زمین که تقدیم کنند به تو جوهر
وجودشان را... |+| نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 24 مهر1386 ساعت 11:58 قبل از ظهر
عروج ققنوس
من از خواب و من از بیدار من از مستی شدم هوشیار من از خاکم ،من از آبم ، من از آتش،من از افکار
من از دردم، من از رنجم من تنها در این دیدار من از دو ها یکی هستم ولی تنهای امیدوار
من از ققنوس آموختم بر آرم سر ز خاکستر من آن سیمرغ سی بالم میان مرغکان ولی بی پر
من آن رفته به معراجم که بعد از سیر هفت آفاق شبانه روی خاک سرد زمین سخت بالینم
منم عاشقتر از مجنون منم معشوقه ی لیلی نه اینم من ،نه آنم من که من تنهای شبگردم
نه از مردی صدا دارم که غرد آسمانها را نه چون زنها نگاهی که شبانه شور انگیزم
من از آن مهربان بابا غرور و غیرت و مردی و از این نازنین مادر حیا و حجب بر گیرم
نمی دانم در آن خانه چه پنهان کرده ای جانم ولی من درخانه ی قلبم دعای خیر تو دارم
|+| نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 23 مهر1386 ساعت 10:8 قبل از ظهر
فاصله بین من و تو .....
فاصله بین من و تو فاصله ی خورشید ونور چیزی که گم شد تو قلبم طعم شیرین سرور
فاصله بین من و تو تا خود دلواپسی هاست خاک تو آرامگاه ساقه های اطلسی هاست
فاصله بین من وتو یه شب آروم نخوابیدن آرزوی دیدن اما تا ابد تو رو ندیدن
فاصله بین من وتو هق هقی که تو گلو مرده انگاری یکی که تشنست کاسه اشکامو خورده
فاصله بین من وتو از همین جا تا آسمونهاست دل تنگمو ندیدی قد حجم کهکشونهاست
فاصله بین من وتو
چی بگم خیلی زیاده
کاش می شد اما نمیشه
چاره ی سکوت فریاده |+| نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 3 مهر1386 ساعت 11:47 قبل از ظهر
|